حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

مهمونی خدا

1393/5/30 0:21
794 بازدید
اشتراک گذاری

 

الله هم صلا آل محمد

صلوات به سبک ناز دونه ی ما

سلام دخمل نازم

همین طور که قبلا هم گفتم ما چند روز مانده به ماه رمضان اومدیم اردکان و همچنان هم اردکان هستیم.

شما تو این مدت خیلی زبون درآوردی قربون اون زبون شیرینت برم که میای بهم میگی مامان عزیزم دوست دارم... اینقدر ذوق میکنم که نفس کشیدن یادم میره

دیگه تقریبا همه کلمات رو میگی اما بعضی حرفاشو جابه جا میگی.

سیداحمد = سِ مَمَد       عاطفه = عاطسه      محمد مهدی = مِ مِدی

سیدصادق = سِ تادِ    حدیثه سادات = حَسَه سادات   حسینی پور = میسی موگو

دیگه جملات طولانی رو کامل میگی و خیلی شیطون و بلا شدی.

با بچه ها بازی می کنی. فقط من نمیدونم چجوری قم تنهایی سرگرمت کنم. اینجا بیشتر میری خونه ماماجی و با بچه ها حسابی بازی میکنی.

یه وقتایی یه حرفایی میزنی که من و بابایی شاخ درمیاریم.... ماشاالله دخترم داری بزرگ میشی و لذتی بالاتر از این نیست.

آدرس خونه هایی که زیاد میریم و کامل بلدی مثلا تو اردکان همین که می پیچم تو خیابان حافظ میگی بریم آباجو یعنی آقاجون ( پدرشوهرم)

یا خیابان صدرآباد تا به خیابان نادری میرسم میگی این ور برو بریم باباجو یعنی باباجون ( پدرخودم)

از خونه ی خودمون هم پیاده میدویی میری خونه ماماجی.

تو ماه رمضان خیلی مهمونی رفتیم و دوبار هم خودمون مهمونی دادیم.

 

یه شب تب کردی نمیدونم چی شده بود سرما هم نخورده بودی دو روز همین جور خودم بهت استامینوفن دادم خوب نشدی بردمت دکتر گفت یه ویروسه و دارو بهت داد.

خداروشکر زود خوب شدی.

 

 

   ساعت دو و نیم نصفه شبه

 

 

  قربونت برم که بی حالی باز برای عکس انداختن آماده ای

 

 

 

 

سوم ماه رمضون مصادف با دهم تیر خاله های خودمو با ماماجی اینا رو  افطاری دعوت کردیم.

 

 

   اینم ریحانه جون (دختر خاله ی خودم) و حدیثه سادات

 

 

  چون دوتایی دختری و سنتون هم سه ماه تفاوت داره خیلی با هم جورید

 

 

   حدیثه سادات و ریحانه در مدل های مختلف...عینک

 

 

 

 

 

 

 

 

 ششم ماه رمضان خونه ماماجی دعوت بودیم.

 

 

  بیچاره ماماجی خودشو خونشو وقف این وروجکا  کردهخنده

 

 

 

 

  یه روز دیگه خونه ماماجی

 

 

حواسم نبود دخترم بهت ضد آفتاب بزنم تمام دست و صورتت تو آفتاب سوخت

 

 

  یه عکس دسته جمعی... البته دوتا پسرای خاله طاهره نیستن

 

 

   فدات بشم که برنزه شدیقه قهه

 

 

تا پست بعدی بای بای

پسندها (3)

نظرات (1)

مامی پارسا جون
3 مهر 93 0:55
سلام عزیزم.بازم مثل همیشه دختر کوچولوت دلمونو برد .عزیییزم ماشالله چه ناز شده
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم مرسی لطف داری شما ممنون که بهمون سر زدی. پارسا جونی رو ببوس